تبليغاتX
دلتنگ

دلتنگ

کاشکی که عشق و عاشقی.جوون و پیر سرش میشد

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم .
می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم .
می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...
می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .
اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

نويسنده: سانتيا سالگا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/11ساعت 12:12  توسط alone  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/10ساعت 16:57  توسط alone 

دوستم داشته باش...

دوستم داشته باش...

بدون هیچ ترسی من را دوست داشته باش...

و در لابه لای خطهای که در کف دستانم ناپدید شو...

منو دوست داشته باش یک هفته ،یک روز و حتی یک ساعت

زیرا من به ابدیت اهمیت نمی دهم ...

دوستم داشته باش ...

بیا و مانند باران بر تشنگیم  و صحرای وجودم ببار..

و اب شو مانند شمع بر لبهایم و با روحم عجین شو...

دوستم داشته باش...

دوستم داشته باش...

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/10ساعت 14:43  توسط alone  | 

نیستی

حالا دیگر چه فرقی دارد که من تنها باشم یا نباشم

حالا دیگر تو نیستی

ولی من هستم

با کوله باری از اندوه و افسوس

و آرزو هایی که همه بی تو هستند

و همه اشکهایی که در حسرت شانه های تو سوختند

و در تنهاییشان پرپر شدند

حالا دیگر چه فرق دارد که من با تو باشم یا نباشم

حالا دیگر تو نیستی

انبوه اندوه اشتبا هاتم مرا ویران می کند

 اسم تو را در گوشم زمزمه می شود

 باز هم فصل خزان نزدیک است...

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/10ساعت 14:24  توسط alone  | 

عاشقی

 

عاشقي يعني گريه كردن...گريه كردن...گريه كردن
عاشقي يعني بارها خواب معشوق رو ديدن

عاشقي يعني هر كجا به ياد معشوق بودن

عاشقي يعني غرق لذت شدن حتي از صداي نفس هاي معشوق

عاشقي يعني با ديدن معشوق ضربان قلبت بره رو هزار

عاشقي يعني من ( حاضرم ) نباشم تا تو باشی

عاشقي يعني وصال ، وصال دو روح نه دو جسم

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/10ساعت 14:20  توسط alone  | 

چه کنم ؟

گر با غم دوریت نسازم چه کنم؟

با یاد تو عشق بازی نکنم چه کنم؟

چون در نظرم تویی فقط مایه ی ناز

گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/09ساعت 0:0  توسط alone  | 

 

شبی در محفلی ذکر علی بود
شنیدم عارفی فرزانه فرمود
اگر آتش به زیر پوست داری
نسوزی گر علی را دوست داری
خورشید شکفته در غدیر است علی
باران بهار در کویر است علی
بر مسند عاشقی شهی بی همتاست
بر ملک محمدی امیر است علی

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/05ساعت 18:41  توسط alone  | 

برای یکبار

 

برای يك بار پريدن ، هزار هزار بار فرو افتادم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/04ساعت 14:5  توسط alone  | 

می بخشم

 

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند با من ، با دلم ، با احساسم کردند و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم ، پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/04ساعت 13:50  توسط alone  | 

من برگشتم

سلااااااااااااااااااااااااام

خوفید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برگشت خودم رو به وبلاگ نویسی تبریک میگم

منتظرم باشی با مطالب چرب و چیر و شاد چون میخوام موضوع وبلاگمو عوض کنم  دیگه از مطالب غمگین خسته شدم

فعلا بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/20ساعت 13:40  توسط alone  |